قرمز بیمعنا بود. تنها با وجود آن دو نرمهی هوسانگیزی که بر توتفرنگیها بوسه میزدند معنا میگرفت. طراوت و ملاحت شکل و عطر توتفرنگیها با نشستن بر آن لبها معنای تازه می گرفتند.
نوری خفیف خطوط منحنی بدنش را دنبال میکرد که با طمانینه در رقص بودند. جهان بر محوریت او معنا میگرفت. میخکها تنها در دستان او زیبا بودند. زنبقها تنها در میان موهای او رشد میکردند. کرمهای ابریشم تنها در اشتیاق لمس پوست نرمش پیله میتنیدند، پیله میدریدند و پرواز میکردند. پوستی نرمتر از بدن همان کرمهای ابریشم، گرمتر از آفتاب صبحگاهی و شیرینتر از پودر وانیل. او انسان و یا حتی الهه نبود. تنها پروانهای بود در انتظار اسیر شدن در میان دستانی که غرقش کنند و بخوابانندش.
در کلام L’Heure Convoiteé به معنای ساعت رویایی میباشد. عطر شمارهی دو از Cartier Les Heures به یکی از عمیقترین خواستههای انسانی میپردازد..