چرخها از زمین جدا میشوند. اوج میگیرد. به شهر که در زیر پایش در تاریکی فرو رفته چشم میدوزد. به بخشهایی از وجودش فکر میکند، که در اشخاص، مکانها و خاطراتش در این شهر، جا ماندهاند. صدای آهنگ را در عمقی بیشتر از گوشش میشنود. در میانهی سرش. با آهنگ زمزمه میکند،«تو خیلی دوری…»
قطرات گرم اشک بر گونهاش روان میشوند. خشکشان میکند؛ زندگی تازهای در انتظار اوست.
نارنگی ماندارین سیسیلی، نماد خوشبختی، با سیب گرنی اسمیت میپیوندند. سوسن سفید راه خود را به دل ترکیب پیدا میکند. در مرکز دسته گلیست که به دورش گل رز و یاسمین پیچیده شدهاند. بازتابی از درون ماست. رایحهی پایانی در غشایی از کهربای گرم محصور شده. پچولی و وانیل ماداگاسکار، نماد فراوانی.
«رایحهی لیلیهای سفید، که در مراسم تشییع نیز استفاده میشوند، نماد خداحافظی من از لهستان و تحول هنریم است. همانطور که او به زیبایی میشکفد، من هم در کشوری دیگر، باز متولد میشوم. زندگی گاهی ما را ملزم به شجاعت و ترک منطقه امن میکند.»